تبليغاتX
دنیای کدهای جاوا اسکریپت نیلوفرانه
 سلام

می دونین جدیدا یه چیز جدید کشف کردم

به نظر شما سخت ترین چیز دنیا چیه؟

هان ؟ بگین؟

به نظر من دوتا چیز تو دنیا خیلی سخته , واسه یه ادم , ادمی که ادمه نه سنگ

1)    اول این که دیگران یک دید به غیر از اون چیزی که تو هستی ازت داشته باشن , اون وقت دیگه نباید کاری کنی که دیدشون عوض شه چون عوض کردن دید دیگران عوارض خطرناکی داره اون موقع مجبوری به جای دید دیگران قیافه ی خودت رو عوض کنی...!

2)    نداشتن سنگ صبور , حالا بعضی ها سنگ صبور ندارن هیچ بعضی ها هم سنگ صبور ندارن هم سنگ صبورن , ولی این که خودت سنگ صبور دیگران باشی ولی هیچ کس رو برای خودت نداشته باشی . برای دیگران اب بشی ولی کسی برای تو اب نشه . به قول یکی از دوستان خیلی خوبه که ادم بدونه که یه کسی بهش فکر می کنه اون وقت فکر اون تمام ذهن ادم رو پر می کنه و دیگه به هیچ چی اهمیت نمی دی.

 

+ نوشته شده در 87/06/05ساعت 0:40 توسط نیلوفر |

 ما ادما مثل تراکتور می مونیم . همه ی رویاهامون رو به باد می دیم . رویاهایی که قصه های ذهنی شبانمون هستند . شاید هم از یه چیزایی می ترسیم . ادمای دیگه رو نمی دونم ولی خود من به خاطر ترس تمام رویاهام رو خراب کردم . نمی خوام از خودم بگم .

چقدر خوب بود که ترس نبود . ترس انزیم کارای ادمای ضعیف . شک رو براشون به یقین تبدیل می کنه که شک نکنه و نابودکنه .

 اگه جرات داشتیم می ایستادیم ببینیم تهش چی می شه ولی کو مردش . ضعیف دل دیگران رو می شکونه چون می ترسه . از چیزی که ساخته ی خیالاتشه .

کاشکی تفکرات یک درویش رو داشتیم تا به حکمت هر چیزی پی می بردیم

کاشکی جسارت یک پسر بچه رو داشتیم تا همه چی رو امتحان می کردیم

کاشکی متانت دختر بچه ای رو داشتیم و به هر کس و هر چی احترام می ذاشتیم

کاشکی خدا بودیم . کاشکی خدا بودیم و کاشکی بخشش خدا رو داشتیم

بگذریم کاشکی زیاده ...

ای کاش ها ...

 


متنه از خودم بودا

به جون خودم راست می گم

یه شب خیلی دلم گرفته بود و نوشتمش

حالا منو باش چقدر خودم و تحویل میگیرم

خوب بود؟ ؟ ؟ ؟ ؟

+ نوشته شده در 87/04/21ساعت 22:49 توسط نیلوفر |

در تجربه ی خداوند

بر خلاف تجربه ی طبیعت که قانون هایش بعد از ازمایش به دست می اید

اول باید به قانونی ایمان بیاری و بعد اون رو ازمایش کنی .

هر چه ایمان به ان قانون نیرومندتر باشد احتمال موفقیت ازمون ها بیشتر

است .

یعنی هر اندازه که خداوند را باور داشته باشی خداوند همان اندازه برای تو

وجود دارد . هر چه بیشتر به او ایمان بیاوری وجود او و حضور او برای

تو بیشتر می شود.

گرچه هستی خداوند ربطی به ایمان ما ندارد اما احساس این هستی کاملا به

میزان ایمان ما مربوط است ...

............................................................................................

این مطلب نوشته و زاییده ی ذهن من نیست ولی منی که هیچ استدلال

خاصی ندارم  منی که اگر یه روز بچه ام بگه خدا رو برای من ثابت کن

جوابی ندارم یه جورایی می تونم باورش کنم

نظر شما چیه ؟

شما چه جوری خدا رو باور کردین ؟ چه تصوری ازش دارین ؟ چه جوری

حسش می کنین ؟

به این سوال جواب بدین تا به یه نتیجه ی منطقی برسیم (از نظر دادن دراین

باره دریغ نکنین!!!)

                               در طلب خدا

+ نوشته شده در 87/04/14ساعت 16:9 توسط نیلوفر |

شعر اخر را

دیگران برایمان گویند

و چه فصیح و ساده است

و ان را بر سنگی می نویسند در چند کلمه .

 

 


 

شاید با کلمات است که به سوی مرگ می رویم

پس چرا حرف خوب بوی ابدیت می دهد

و از نوشتن به خود نوید جاودانی شدن می دهیم ؟!!!

 


 

 ما همگی می گذریم همچون رودی و به خیال دنیا می پیوندیم !

 


 

 

ایا وسیع تر خواهد بود اسمان ان گاه که همراه مرگ در ان خواهم بود و ایا ساکت تر خواهد بود از حال که به مرگ می اندیشم در حاشیه ی خاک و اسمان ؟!!!

 

 

مرگ مرگ مرگ

 

 

+ نوشته شده در 87/04/06ساعت 0:40 توسط نیلوفر |

قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد . و پیامبر رو به جهان کرد و

 

گفت : مقصد ما خداست . کیست که با ما سفر کند؟ کیست رنج و عشق و توامان بخواهد؟ کیست

 

که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟

 

قرن ها گذشت اما از بی شمار ادمیان جز اندکی به ان قطار سوار نشدند.

 

از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد . قطار

 

می گذشت و سبک می شد زیرا سبکی قانون خداست .

 

قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت : اینجا بهشت است .

 

مسافران بهشتی پیاده شدند اما این جا ایستگاه اخرین نیست ؟

 

مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند . اما اندکی باز هم ماندند . قطار دوباره راه افتاد و بهشت

 

جاماند . انگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما . راز من همین بود ان که مرا می

 

خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .

 

وان هنگام که قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری .

 

                       

 

 

+ نوشته شده در 87/03/03ساعت 0:37 توسط نیلوفر |

 

امانت خدا به زمین مانده بود . ادمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه هایشان . خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد قول نخستین و بیعت اولین را .

پیامبر گفت : ای ادمیان این امانت از ان شماست . به دوشش کشید . این همان است که زمین و اسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست . پس به یاد اورید انسان را و دشواری اش را.

اما کسی به یاد نیاورد .

پیامبر گفت : عشق است که بر زمین مانده است . مجال اندک است و فرصت کوتاه .

شتاب کنید و گرنه نوبت عاشقی می گذرد . اما کسی به عشق نیندیشید .

پیامبر گفت: انچه نامش زندگی است نه خیال است و نه بازی . امتحان است . وتنها پاسخ به ازمون زندگی زیستن است . زیستن.

اماکسی ازمون زندگی را پاسخ نگفت.

و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندی پیامبر را پاسخ گفت . زیرا پیمانش را با خدا به یاد می اورد .

انگاه خدا گفت : به پاس لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم .

 

+ نوشته شده در 87/02/19ساعت 20:7 توسط نیلوفر |

مهربانم ! ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که این جا

بین ادم هایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

وکمی

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ! ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته به در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند هرکجایی هستی به سلامت باشی

به شب معجزه و ابی فردا برسی...

مهربانم ! ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را

همه و هستی رویایش را به شکوفایی احساس تو

پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد

مهربانم ! ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پر احساس و خیال است و سرور

مهربانم ! این بار که تو

با دل سبز و پر از ارامش راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

و دلت همواره محو شادی و تبسم باشد...

+ نوشته شده در 87/02/12ساعت 23:57 توسط نیلوفر |

 

 

 

 

 

 

 

 

زنگ خورد

ناظم صبح امد سر صف

تو برنامه ی صبحگاهی

رو به خورشید گفت:

باز هم

دفتر مشق دیروز خط خورد

و کتاب شب پیش را

ماه با خودش برد

              ~~~~~

ای خورشید روی این اسمان

روی تخته سیاه جهان

با گچ نور بنویس:

زیر این گنبد گرد و کدر و کبود

ادمی زاد هیچ گاه

دانش اموز خوبی نبود...

+ نوشته شده در 87/01/22ساعت 23:59 توسط نیلوفر |

قلب تو کبوتر است

بال هایت نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب من شبیه ...

بگذریم

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا برو کن

..........................

توی این جهان گنده هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره ی دلی که جوجه تیغی است

چیست؟

...............................

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی دلم

نیش می زند به روح نازکم

تیغ های تیز مشکلم

................................

راستی تو جوجه تیغی دل مرا

توی قلب خود راه می دهی ؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی؟

..............................

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تیز او

با سلام تو

تمام می شود...

+ نوشته شده در 87/01/16ساعت 0:33 توسط نیلوفر |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سعی نکنید همواره سازگار باشید .

هرچه باشد پولس قدیس گفته : خرد جهان در دیدگان خداوند جنون است .

سازگاری به معنای ان است که همواره کرواتی ببندیم که به جوراب ما می اید .

به معنای ان است که فردا هم همان عقیده ی امروز را داشته باشیم .

پس حرکات سیارات چه؟ کجا می روند؟

تا زمانی که به دیگری آسیب نمی رسانید هر از گاهی تغییر عقیده بدهید .

بی احساس شرم خودتان را نقض کنید .

این حق شماست .

مهم نیست که دیگران چه می اندیشند ... چون در هر صورت فکرش را می کنند .

پس آرام باشید .

بگذارید جهان راه خودش را برود . لذت غافلگیر کردن خود را کشف کنید .

پولس قدیس گفته :

" خداوند روی زمین دیوانگی ها را خلق کرد تا خردمندان را شرمنده کند."

                                                                       ~~~ پائلو کوئیلو ~~~

 

+ نوشته شده در 87/01/03ساعت 23:36 توسط نیلوفر |

تا بهار دلنشين آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سايه فکن
چون نسيم نوبهار بر آشيانم کن گذر
تا که گل باران شود کلبه ی ويران من
تا بهار زندگی
آمدی و آرام جان
تا نسيم از سوی گل
آمدی و دامن کشان
چون سپندم بر سر
آتش نشان بنشين دمی
چون سرشکان در کنار
بنشين نشان سوز نهان
باز آ ببين در حيرتم
بشکن سکوت خلوتم
چون لاله ی تنها ببين
بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آيينه ام
عشقت غم ديرينه ام
باز آ چو گل در اين بهار

سر را بنه بر سينه ام

                                     

 به عنوان خواهر کوچیکتر همتون: ادما رو دوست داشته باشیم و اشتباهاتشون رو عفو کنیم

                              

                                      " با بهترین ارزوها برای شما"

+ نوشته شده در 86/12/29ساعت 23:30 توسط نیلوفر |

تنها سجده ی کسی قبول است

که

غروری برای شکستن دارد...

                                                                       

+ نوشته شده در 86/12/24ساعت 11:25 توسط نیلوفر |

دانشمندی به نام راجر پمروز با دوستانش قدم می زد . و با هیجان صحبت

 می کرد . تنها در هنگام عبور از خیابان ساکت شد.

بعدها گفت : یادم می اید وقتی از خیابان می گذشتم فکری باور نکردنی بر

 ذهنم خطور کرد . اما همین که به ان سوی خیابان رسیدیم صحبت خود

 را دوباره از سر گرفتیم و دیگر ان چه را چند ثانیه پیش به ذهنم رسیده

 بود به یاد نیاوردم.

همان روز عصر احساس سر خوشی ای به پمروز دست داد که دلیل ان

را نمی فهمید.

می گفت : احساس می کرد رازی بر من اشکار شده . تصمیم گرفت تمام

دقایق ان روز را مرور کند و وقتی لحظه ی عبورش از خیابان را به یاد

اورد ان فکر بر ذهنش باز گشت . این بار یادداشت اش کرد.

فرضیه ی سیاهچاله ها بود : فرضیه ای انقلابی در فیزیک نوین . و تنها

به این دلیل دوباره به ذهن پمروز خطور کرد که :

" سکوتی را به یاد اورد که همه ی ما همواره هنگام عبور از خیابان

دچارش می شویم"

                                                  

+ نوشته شده در 86/12/09ساعت 13:31 توسط نیلوفر |

یک روز صبح از خواب بیدار خواهیم شد

و همگی خواهیم دید که دنیا سیاه پوش شده است

و مرگ مرده است

و ان روز دادگاه حکم خواهد داد:

که " زندگی تا ابد جریان یابد "

     

+ نوشته شده در 86/11/12ساعت 20:32 توسط نیلوفر |

ما خودمان را گم کرده ایم

و یادمان باشد مشخصاتمان را

درروزنامه ها چاپ کنیم

مژدگانی ! مژدگانی!

مردمانی که قد ندارند

وزن ندارند

شکل و قیافه ندارند

اختلال ذهنی هم ندارند

مردمانی که مردی هم ندارند

گم شده اند

در ضمن مژدگانی هم دریافت می شود

بگذریم !

ما از بین بقچه های زمان

گمشده هایمان را پیدا کرده ایم

پس زنده باد ستون گمشده های روزنامه ها...

+ نوشته شده در 86/11/08ساعت 22:19 توسط نیلوفر |

پیله

خاطره ایست برای پروانه

و مرگ

خاطره ایست برای ابریشم

و ما

خاطره ای هستیم برای پروانه ها

                                ~~~~~

چراغ را خاموش می کنیم

و تاریکی را

به جای اولش برمی گردانیم

ما تنها برا ی شب بخیر گفتن

امده بودیم

                                ~~~~~

این اتفاق ها که افتاده اند را

به جای اولش برمی گردانیم

و برای تابوت کسی

کلاه از سر بر می گیریم

مرگ

اتفاقیست که افتاده است...

+ نوشته شده در 86/10/23ساعت 15:1 توسط نیلوفر |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیوار پر بود از خط و نوشته. دیگر یاد گرفته بود بین

ان همه شلوغی بگردد . اگر یک کلمه اضافه می شد

او می فهمید .

دیوار و دریا رو در روی هم.

چشم هایش را تنگ کرد و خیره شد.هنوز کسی درونش

را با او قسمت نکرده بود.

همه ی خط ها را خوانده بود . ان شلوغی برایش اشنا

بود . تنها بالای دیوار دست تنهای هیچ کس به ان نرسیده

بود . همه شب منتظر بود . فقط شب ها بدون مهتاب هم

می دید .

خشم دریا همه ی صدا ها را می خورد . باز ماه پشت ابر

ها خوابیده بود.

او دید . در هیاهوی دریا و باد صدای قدم زدن خطی را

شنید ... .

+ نوشته شده در 86/10/13ساعت 15:8 توسط نیلوفر |

خدایا

نوشتن از دردهایی که با کسی نمی توان گفت و گفتن از دردهایی

که با کسی نمی شود قسمت کردشان گزاف گویی است.

 

لحظاتی هستند که درکشان برای هیچ کس جز خود انسان مقدور

نیست مثل دردهایی که هرگز کسی از عمقشان با خبر نیست .

 

برای هر دردی نمی شود گریست . گاهی دردها چنان سوزناکند که

بر انها قطره اشکی نیست مثل رنج هایی که چنان روح را می فرساید

که دیگر وجودی نیست.

 

گاهی ادمی چنان غریب می شود که کالبدش را گم می کند. ان وقت

احساس می کند که خاک شده است . خاک خاک . خاکی که نه خود

را می شناسد نه غیر را . ان وقت زندگی یک دوره باطل می شود بی

حاصل و بی سر انجام.

 

ان شب هایی که سر بر بالش مرگ میگذاریم و بر گور ارزوهایمان

خواب تولدی دیگر می بینیم طلوع هایی خاکستری و پاییزی ای را

در خود ابستند که با سیاهی و برودت هیچ غروبی قابل قیاس نیست.

 

گاهی باید سوخت و سوخت و سوخت واز وجودی که تو را سوزانده

با کسی چیزی نگفت .

 

گاهی باید رنج کشید و از رنجی که روحت را فرسوده حتی با سکوت

طولانی شب های یلدای بی کسی هم چیزی نگفت.

 

گاهی باید سر بر بالش دردمندی فشرد و بی صدا در هق هق شکسته ی

بغض ها ممتد گریست و گریست شاید ان وقت اشکها نیایش شوند و

ارامش و استجابت .

+ نوشته شده در 86/10/04ساعت 14:26 توسط نیلوفر |

اهی کشید غم زده پیری سپید موی

افکند صبحگاه در اینه چون نگاه

در لابه لای موی چو کافور خویش دید

یک تار موی سیاه!

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در اینه دیده بود

یک تار موی سپید !

در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفت : (( وای))!

اشکی به روی اینه افتاد ناگهان

بگریست های های

دریای خاطرات

زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ اینه می چکید

ضجه ی مرگ غریق را

از دور می شنید

طوفان فرو نشست ولی دیدگان پیر

می رفت در دل دریا به جستجو

در خاطرات تیره ی اعماق

خفته بود

یک مشت ارزو!

                        "فریدون مشیری"

+ نوشته شده در 86/08/29ساعت 15:30 توسط نیلوفر |

شبیه برگ پاییزی

پس از تو قسمت بادم خداحافظ

ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ

و این یعنی در اندوه تو می میرم دراین تنهایی مطلق

که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی ارد

و برف ناامیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق

ازدلبستگی هایم ؟

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

خداحافظ

تو ای همپای شبهای غزل خوانی خداحافظ

به پایان امد این دیدار پنهانی خداحافظ

بدون تو گمان کردی که می مانم

خداحافظ

بدون من یقین دارم که می مانی                          خداحافظ!!!

+ نوشته شده در 86/08/13ساعت 2:19 توسط نیلوفر |

 ادمی چه بی رحم است!!!

بال های سیاه شب شهر را در خود گرفته بودند . طبیعت جامه ای سپید و پاکیزه بر تن شهر پوشانده بود . برف می بارید . ادم ها در شتاب برای یافتن سرپناهی گرم به خانه های خود گریختند . باد در لابه لای شاخه های عریان درختان زمزمه می کرد . در حومه ی شهر کلبه ای زیر برفی سنگین غنونده بود.

در ان کلبه تختی محقر و قدیمی قرار داشت . چراغی کم سو از سقف اویزان بود . مردی جوان که اخرین روزهای عمرش را می گذراند روی تخت خوابیده بود .

او در بهار زندگی خود بود اما می دانست که بزودی لحظه ی ارام رهایی اش از چنگال بی رحم زندگی فرا می رسد . او خود را اماده ی دیدار با مرگ می ساخت . بر سیمای رنگ پریده اش سپیده ی امید در حال دمیدن بود . لبخندی غمبار بر لبان جوان دیده می شد اما چشمانش همه را بخشیده بودند .

او شاعر بود شاعری که در شهری مرفه می زیست اما از گرسنگی در حال هلاک شدن بود .

او به این جهان خاکی امده بود تا روحی تازه به کالبد بی جان مردمان بدمد . او امده بود تا از زیبایی ها و شکوه زندگی سخن بگوید . او شریف بود . او تسکینی بود بر دل غمدیده و تبدار . افسوس !

او دنیا را ترک می گفت اما مردم حتی لبخندی را نیز از او دریغ داشته بودند .

او اخرین نفس های خود را می کشید. چراغی کم سو تنها مونس او بود . کتیبه هایی از اشعارش را می شد در اطرافش پراکنده دید . انها ترجمان احساسات لطیف او بودند .

شاعر جوان همه ی نیروی خود را جمع کرد و دستانش را به سوی اسمان بالا برد نا امیدانه پلک هایش را باز کرد گویی می خواست سقف را با نگاه خود بشکافد و ان سوی ابرها ستارگان را تماشا کند.

شاعر جوان گفت(( ای مرگ زیبا ! بیا ! دلم مشتاق دیدار توست . بیا و زنجیرهایم را بگسل . خسته ام . دلم گرفته است . ای مرگ شیرین ! بیا و مرا از اسارت همسایگانی رها کن که به من چنان می نگریستند که گویی به غریبه ای می نگرند . زیرا من با زبان فرشتگان با انها سخن گفتم . شتاب کن ای مرگ عزیز!!! بیا و مرا از دست ادم ها خلاص کن . انها مرا در خرابه های فراموشی رها ساختند . زیرا من همچون انان ...

ای مرگ مهربان ! بیا و مرا در اغوش سپید خود بگیر !

بگذار لبان تو لب هایم را لمس کنند !

ای مرگ قشنگ !

من هرگز طعم بوسه های معشوقم را نچشیده ام !

ای مرگ محبوب!

بیا و مرا ببر...))

انگاه در کنار بستر ان شاعر در حال مرگ فرشته ای ظاهر شد . فرشته سیمایی ملکوتی داشت . در دست او شاخه ای گل دیده می شد . فرشته با ملاطفت چشمان شاعر جوان را بست . شاعر اکنون فقط با چشمان دل می دید . سپس لب های او را بوسید ...

بوسه ای که ژرف و طولانی و محجوب بود .

بوسه ی فرشته لبخندی جاودانی را بر لبان شاعر نشاند .

انگاه کلبه خالی شد . در ان جا جز شعرهای پراکنده در باد شاعر چیزی دیده نمی شد .

اه ! ادمی چه بی رحم است!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 

 

+ نوشته شده در 86/07/19ساعت 20:3 توسط نیلوفر |

ای مسافر!

گامت را ارام تر بردار! از برم ارام تر بگذر!

مسافر من !

انگاه که می روی کمی هم به پشتت بنگر. با من سخن بگو.

مگذار یکباره از پا در افتم...

جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز...

ارام تر بگذر...

ای پرنده !

دست خدا به همراهت...

(اونی که باید بفهمه اینو واسه اون گذاشتم خودش می فهمه شما

خودتون رو نسبت ندین!)

+ نوشته شده در 86/06/14ساعت 10:18 توسط نیلوفر |

+ نوشته شده در 86/05/31ساعت 17:48 توسط نیلوفر |

برای کوچ زمان تنگ بود می دانم

تمام زندگیت جنگ بود می دانم

تو از تبار غزل بودی و سلاله عشق

قفس برای دلت تنگ بود می دانم

برای تو که از اوج اسمانها بودی

اسیر دام شدن ننگ بود می دانم

به خون کشید . ز دستان ما گرفت تو را

کسی که جنس دلش از سنگ بود می دانم

تو رفتی و نرسیدم به گرد پای تو من

منی که پای دلم لنگ بود می دانم 

پرنده بودی و نامت به اسمانها پیوست

برای کوچ زمان تنگ بود می دانم!

+ نوشته شده در 86/05/24ساعت 23:28 توسط نیلوفر |

 ببینین من یه بار دیگه هم در این مورد صحبت کردم ولی هیچکس هیچی نگفت.

من می خواستم ببینم واقعا این تقدیری که ازش حرف می زنن راسته یا خیاله.

تقدیر و سرنوشتی که این روزه روز می بینیم معنی واقعیه تقدیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه نه اینکه خدا به ادم عقل داده تا هرچی جلوی روش می بینه با اون تحلیل کنه!!!!!!!!

ولی تو این دوره زمونه ادما تا کم میارن میگن خدا نخواست...

تقدیرش این بود که بترکه...

 یارو تو دانشگاه قبول نشده مامانش قربون صدقش میره می گه گلکم قصه نخور خدا نخواسته...

خوب چشت در اد درس بخون...

البته من قبول دارم که ممکنه استثناء وجود داشته باشه ولی نه دیگه این جوری (بابا گندشو در اوردن اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه )

      "جون بچه هاتون در این مورد نظراتتون رو بگین چون من واقعا دچار دو گانگی شدم"

+ نوشته شده در 86/05/18ساعت 20:49 توسط نیلوفر |

سکوت اثبات تهی بودن نمی کند. بهترین نوع سرزنش سکوت است.
+ نوشته شده در 86/05/15ساعت 10:26 توسط نیلوفر |

سکوت متن اسانی است که معمولا اشتباه خوانده 

می شود! 

                                                

+ نوشته شده در 86/05/12ساعت 0:13 توسط نیلوفر |

فاصله همیشه برای عاشق تلخه

چه هشت متر چه هشت صد متر

اینو از چشمان خیس سربازی فهمیدم که از بالای برجک دیدبانی

                                                            به او می نگریست!

+ نوشته شده در 86/05/11ساعت 23:55 توسط نیلوفر |

زمانی که پرندگان به سوی افق پرواز میکنند

                  ابرها بر فراز اقیانوسها می گریند!!!

+ نوشته شده در 86/05/11ساعت 23:52 توسط نیلوفر |

مرگ هرگز به تلخی فراموشی یک بودن نیست!!!
+ نوشته شده در 86/05/11ساعت 23:50 توسط نیلوفر |

 
دنیای کدهای جاوا اسکریپت